کبوتر آزادی شبانگاه بدون خداحافظی کوله بارش را بسته و از این خانه پر گشوده . بهــار هم زانوی غــم بغل گرفته مشغول شمردن چین و چروک پیری یر صورت عبوس خویش است . صحنـه تـراژدی چنان غــم آلود است که گویی دیگر بهاری به میان نخواهد آمد!!!

اینجا کولاک سرما خنجر مرگ آلود را به قلب انسانیت فرو برده بگونه ای که اشک در چشمانش هم یـــخ گشته ، و با بغض در گلو نــوای الوداع می نوازد ! اینجا سرمای ذلــت به استخوانها نفوذ کرده ، انسانیت بهت زده و خسته سخت به خواب رفته ! غافل از اینکه قابیلیان خواب را از او طلب دارند !!!

اینجا منظومه شمسی ؛ و اینجا زمین محل استقرار قابیلیان که برای هوای نفس و شهوت ، هابیلیان را به بردگی گرفته و ناموسشان را به غارت می برند !!!

اینجا محل تضاد شخصیتها ! محلــی که گــرگ خیـــر خـواه و خیــــر خـواه گـــرگ می نماید !!!

اینجا خــــدایا تو دیده ای و می بینی و خــواهی دید که شجــاعت شجیـــعان نیک سرشت با چوبـــه دار فرعونیان در کالبد مطهرشان خفه میگردد !!!

اینجا و هـــزاران اینجای دیگر که اینجــا مجـال گفتن ندارد مگـــر به صبـــــح قیامــت و دادگاه عـــدل تـــو !!!

خدایا یادم آمد که سلام نکرده ام ، ببخش خدایا ! اینجا بارش درد و غصه چنان کرده که سوزش نالــه ها تمام وجود را گرفته و دق الباب و سلام و عرض ادب به حضور تو و پیامبر آزادی (ص)را به اعماق فراموشی برده ! به امید آنکه خرده نگیری و دری از رحمت بگشایی که از پس آن در هزاران در دیگر برای درمان دردهای مردم خود را آماده افتتــــاح آماده کرده باشند !!! 

                                                                              ( دوستدار و بنده حقیرت مسعود مردوخیان )