شعر

دلت را خانه ما کن، مصفّا کردنش با من
به ما دردِ دل افشا کن، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

بیفشان قطره ی اشکی، که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن بازآ

در این خانه دق الباب کن، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی، مهیّا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را، شکر نعمت کن

غم فردا مخور، تأمین فردا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

کار خدا بی حکمت نیست

کار خدا بی حکمت نیست

   ارارسال به 100 درجه کلوب دات کامسال به 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد............ فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می‌فرستادی شدیم.نوشته شده تو سط حامد عبدی

مثل مداد باش تا به آرامش برسی...

برای رسیدن به آرامش

 

در مداد ۵ خاصیت وجود داره که اگه به دستشون بیاری تموم عمرت به آرامش میرسی :

 

1- میتونی کارای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود داره که هر حرکت تو را هدایت می کنه...

 

اسم این دست خداست ، او باید تو رو همیشه در مسیر اراده ش حرکت بده.

 

2 - گاهی باید از اون چه که می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی...

 

این باعث میشه مداد کمی رنج بکشه اما آخر کار نوکش تیزتر میشه ، پس بدون که باید رنجهایی رو تحمل کنی چرا که این رنج باعث میشه انسان بهتری بشی.

 

3 - مداد همیشه اجازه میده برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم...

 

بدون که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیس و در واقع برای اینکه خودت رو در مسیر نگه داری مهمه.

 

4 - چوب یا شکل خارجی مداد خیلی مهم نیس، ذغالی که داخل چوبه اهمیت بیشتری داره...

 

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبره؟

 

۵ - و سرانجام مداد همیشه اثری از خود به جا میزاره...

 

بدون هر کاری که توی زندگی میکنی ردی به جا میزاره و سعی کن نسبت به هر کاری که میکنی ، هوشیار باشی و بدونی چه می کنی.

قدر همدیگر رو بدونیم...

 

 
http://www.pejman.com/jokes/life_cycle.gif

 

 موجودات غریبی هستیم
نه طاقت دروغ را داریم
و نه تحمل حقیقت را
...
 

براساس سرگذشت: ريتا ــ انگلستان

من در خانواده اي پايبند به دين مسيحي بزرگ شده ام.وقتي کودکي بيش نبودم به همراه خانواده ام به کليساي مخصوص کشيشان مي رفتيم که در آنجا به شدت به دستورات کتاب مقدس پايبند بودند؛در اين کليسا برزنان لازم بود تا سر خود را بپوشانند واگراحيانا ً يکي از آنها بي حجاب وارد مي شد فورا ً يک روسري به او داده مي شد تا سر خودرا بپوشاند.روز يکشنبه با اين که روز تعطيل به حساب مي آيد اما در اين روز تمام کارهايي که مربوط به امور دنيوي بود ممنوع بود حتي براي مابچه ها اجازه بازي کردن هم نداشتيم الا بازيهايي که ارتباط مستقيم با کتاب مقدس داشت!


متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حجاب زن و مرد ندارد...

سلامی گرم به گرمای اهواز به همه ی دوستان عزیزم، امیدوارم من هم بعنوان دانشجوی راهنمایی ومشاوره در دانشگاه شهید چمران اهواز بتونم در حد خودم مطالب جالبی و کاربردی روانشناسی و مشاوره را خدمت شما عزیزان پست کنم .
بانظراتتون منو بیشتر یاری کنید.
تنها جایی که “حجاب” داشت،
                                                                                             هنگام نماز خواندن بود؛
 
گویا تنها کسی که به
 
او “محرم” نبود “خدا” بود...
 

عجب رسميه رسم زمونه

عجب رسميه رسم زمونه              قصه برگ و باد خزونه            ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه          کجاست اون کوچه                  چي شد اون خونه

ادامه دارد{ادامه مطلب}


ادامه نوشته

درویش و گدا

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب‌هایش به گل‌میخ‌های طلایی گره خورده‌اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف‌های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده‌ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده‌ای کرد و گفت: من آماده‌ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی‌هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته‌ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت: دوست من، گل‌میخ‌های طلای چادر من در زمین فرو رفته‌اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می‌کند.

در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می‌شود. این را وارستگی می‌گویند.